اگر بر ما نتابى
صدايت روشن است اما حواس دشت مغشوش است * و الّا سنگها چشم و سراپاى زمين گوش است
بشر اسطورههايش قصهء چشمانتظارى بود * غبارِ آمدنهايت به چشم سنگ منقوش است
سرود جنگل از نام تو رونق مىدهد شب را * درختان قطعهاى دارند اسمش مرد گلپوش است
لب دروازهها تنها به اميد تو خندان است * و گرنه جاده محو رهگذرهاى فراموش است
اگر بر ما نتابى ، برفها يخ مىشود در ما * بيا ، آئينه بىخورشيد هر شب خانه بر دوش است
شگفتا چهارده فانوس بر اين دشت تابيده است * چرا امشب خداوندا چراغ قريه خاموش است ؟
بهسوى قريهاى روشن
تو يك تصنيف نابى ، خندهات چون بوى باران است * دلت را مىشناسم من ، شبيه بركه عريان است
اگر پروانهات باشم تو مىسوزانىام آيا * ميان شعله سبزى كه در دست گياهان است
مرا با خود ببر اى مهربان تا جادههاى دور * به آن سمتى كه اندوه هزاران قريه پنهان است
منم همسفرهء ترسى كه از آينده مىآيد * و در يك دست او قرآن و در دست دگر نان است
كتابى پيش رويم قصههايش گنگ و بىمعنى * حروفى پيش چشمم محو خطهاى پريشان است
درختى سايهاش را وقف مردان بيابان كرد * و اكنون لقمهاى در زير دندانهاى طوفان است