سيگار مىكشم ، * احساس مىكنم
خوشبختم ؛ * مثل تمام مردم پاريس
مثل تمام مردم لندن ! * مثل تمام آنچه كه مىگويند
در لحظههاى آخر جان كندن !
سايههاى هول به نجم رازى
سرد است و شب ، شب اين شب افسرده ! * كبكان خواب
سر در لحاف برف فروبُرده . * شب را نخفتهايم كه شايد ،
از سمت آشيانه خورشيد ، سيمرغ حادثه * با لشكر سپيده بيايد .
زنهار از اين * از خود رميدگان نوآيين
كبكان تا به حنجره برف آجين * هان !
خفتگان مدهوش * آوازهاى روشنتان خاموش !
[ اين خواب احتمال عدم دارد . ] * كولاكى از صحارى شب جارى است ،
با سايههاى هول ، * و پنجههاى سركش !