تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
سيگار مىكشم ، * احساس مىكنم خوشبختم ؛ * مثل تمام مردم پاريس مثل تمام مردم لندن ! * مثل تمام آنچه كه مىگويند در لحظه‌هاى آخر جان كندن !
سايه‌هاى هول به نجم رازى
سرد است و شب ، شب اين شب افسرده ! * كبكان خواب سر در لحاف برف فروبُرده . * شب را نخفته‌ايم كه شايد ، از سمت آشيانه خورشيد ، سيمرغ حادثه * با لشكر سپيده بيايد . زنهار از اين * از خود رميدگان نوآيين كبكان تا به حنجره برف آجين * هان ! خفتگان مدهوش * آوازهاى روشنتان خاموش ! [ اين خواب احتمال عدم دارد . ] * كولاكى از صحارى شب جارى است ، با سايه‌هاى هول ، * و پنجه‌هاى سركش !
تذكره شعراى يزد — صفحة 561 | عباس فتوحى يزدى