تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 560

مساهمون:

ص٥٦٠
شروع جلسه منحوس رأس ساعت هفت * چه زود آنچه در آغاز بود يادت رفت ! پس از تلاوت قرآن چه حرفها كه زدى * دم تو سرد شد آنگاه گرم قصه شدى تو حرف مىزدى و من دلم فرومىريخت * مس گداخته بود آنچه از گلو مىريخت دلم گرفت ز تكفير روح مرده تو * ز تنگ‌چشمى چشمان كوك‌خورده تو غروب بود و مرا سخت متّهم كرديد * ز بس دروغ جويديد ، شب وَرَم كرديد چه بود آن‌همه سوگند افترا آن شب ؟ * شكست بُغض من و حرمت خدا آن شب شروع جلسه سرآغاز فصل غيبت شد * و پاره‌هاى تنم بالسّويه قسمت شد به شوق خوردن من مبتلاى جيفه شديد * درست مجلس ملعونهء سقيفه شديد به مسلخى كه خودم ساختم مرا برديد * چه طعم داشت تنم لحظه‌اى كه مىخورديد ؟ نداشت ارزش كشتن شكار لاغرتان * مرا به خاك فكنديد ؟ خاك بر سرتان ! چه سخت بود غريبانه در جوار شما * نماز خواندنْ در مسجد الضرار شما مسافرم دگر از عاشقى نخواهم خواند * كه شهر ، شهر غريبى است من نخواهم ماند دگر نمىسپرم سر به بند دام شما * و مىگريزمْ از سفره‌هاى شام شما همين بس است همين بس ! نگاه ديگر من * و يادگار تو تصوير شام آخر من
خوشبختم مثل . . .
وقتى غروب جمعهء غمگين * در پَرسه‌هاى خلوت اين شهر راه مىروم ، * وقتى كه در خيال خودم آرام تا آسمان آبى خوشرنگ * تا ماه مىروم ، وقتى * در چارراه ساكت شب جار مىكشم ، آنگاه * دور از نگاه موذى مردم با ترس كودكانهء دلچسبى
تذكره شعراى يزد — صفحة 560 | عباس فتوحى يزدى