شروع جلسه منحوس رأس ساعت هفت * چه زود آنچه در آغاز بود يادت رفت !
پس از تلاوت قرآن چه حرفها كه زدى * دم تو سرد شد آنگاه گرم قصه شدى
تو حرف مىزدى و من دلم فرومىريخت * مس گداخته بود آنچه از گلو مىريخت
دلم گرفت ز تكفير روح مرده تو * ز تنگچشمى چشمان كوكخورده تو
غروب بود و مرا سخت متّهم كرديد * ز بس دروغ جويديد ، شب وَرَم كرديد
چه بود آنهمه سوگند افترا آن شب ؟ * شكست بُغض من و حرمت خدا آن شب
شروع جلسه سرآغاز فصل غيبت شد * و پارههاى تنم بالسّويه قسمت شد
به شوق خوردن من مبتلاى جيفه شديد * درست مجلس ملعونهء سقيفه شديد
به مسلخى كه خودم ساختم مرا برديد * چه طعم داشت تنم لحظهاى كه مىخورديد ؟
نداشت ارزش كشتن شكار لاغرتان * مرا به خاك فكنديد ؟ خاك بر سرتان !
چه سخت بود غريبانه در جوار شما * نماز خواندنْ در مسجد الضرار شما
مسافرم دگر از عاشقى نخواهم خواند * كه شهر ، شهر غريبى است من نخواهم ماند
دگر نمىسپرم سر به بند دام شما * و مىگريزمْ از سفرههاى شام شما
همين بس است همين بس ! نگاه ديگر من * و يادگار تو تصوير شام آخر من
خوشبختم مثل . . .
وقتى غروب جمعهء غمگين * در پَرسههاى خلوت اين شهر
راه مىروم ، * وقتى كه در خيال خودم آرام
تا آسمان آبى خوشرنگ * تا ماه مىروم ،
وقتى * در چارراه ساكت شب جار مىكشم ،
آنگاه * دور از نگاه موذى مردم
با ترس كودكانهء دلچسبى