اى كه مىگيرى سراغ از دلبر جانانهام * جاى او در دل بود او را به جان جا كردهام
از پريشان حالىام گردون به تنگ آمد خدا * زينسبب هر صبح و شب با چرخ دعوا كردهام
سالها از بهر وصلش خون دل خوردم و ليك * چونكه وصلش شد ميسر خويش رسوا كردهام
مىروم تا بركنم از بيخ و بُن بيداد و جور * رنجها در راه اين سودا تمنّا كردهام
آنچه پنهان بود چون گنجينه از انظار خلق * با كمال روشنى آن را هويدا كردهام
خون من ريزد نگار نازنينم از جفا * خواندمش گر باوفا خود فكر بىجا كردهام
آنچه راه عشق پيمودند عشاق جهان * من هم آن راه وفا را طى تنها كردهام
در مقام عشق جمعى در تماشايم شده * آن بت طناز را هردم تماشا كردهام
مردن در راه جانان افتخار است افتخار * از ازل با يار خود اينگونه سودا كردهام
بامشاد
محمّد حسين بامشاد ، فرزند على اكبر ، و متخلّص به « بامشاد » ، در دوم آذر 1298 ش متولّد شد . وى تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در دبستان ملى اسلام و دبيرستان ايرانشهر به پايان رساند . او در مهر ماه 1320 ش به دانشسراى عالى تهران راه يافت و در خردادماه سال 1324 ش دانشنامهء كارشناسى علوم طبيعى را دريافت كرد . سپس در مهر ماه همان سال به سمت دبيرى دبيرستانهاى يزد منصوب شد .
بامشاد دبيرى شايسته و كارآمد بود و در چندين سال آخر خدمت رياست دبيرستانهاى ركنيهء سابق و پهلوى و ايرانشهر را برعهده داشت . وى در تمام دوران فعّاليت ، مردى فعّال و مردمدار بود و پس از سى و سه سال خدمت در مهر ماه 1357 بازنشسته شد و در 27 آبان 1377 بدرود حيات گفت . او همچنين داراى قريحهء شاعرى بود و اشعارش به سبب ذوق سليم و طبع لطيفش ، به جان مىنشيند .
سال نو
از نكهت فروردين پُر گشته مشام ما * وز پرتو سال نو رخشان شده شام ما
بگذشت به هر سختى سردىِّ دى و بهمن * اكنون به هواى خوش تازه شده كام ما
ما عاشق شيدائيم ، سرگشته و حيرانيم * ثبت است در اين دفتر قبل از همه نام ما