ببين كه ميل غزل كرده آسمان دلم * و دست قافيه دارد در آستين باران
مرا بخوان و در اين بارش خيالانگيز * تو هم ز گوشهء چشم ترم بچين باران
تنهايى
وقتى نگاهم مىشود همرنگ مهتاب * شب در سكوتم مىزند آهنگ مهتاب
پشتِ نگاه بستهء شب مىنشينم * تا بشكند تنهايىام را سنگ مهتاب
با دشت شب همصحبت ديرينه هستم * چشمش برايم مىزند آهنگ مهتاب
بر تارهاى خاطرم با زخمهء اشك * هر لحظه شعرى مىسرايد چنگ مهتاب
گاهى نگاهم مىشود دلتنگ يك شعر * آنوقت شعرم مىشود دلتنگ مهتاب
انصارى
عبد الصّمد انصارى ، فرزند شيخ محمّد ، در سال 1319 ش در يزد در ميان خانوادهء مذهبى به دنيا آمد . وى تحصيلات خود را تا سوم متوسطه ( نظام قديم ) ادامه داد . سپس به شغل آزاد روى آورد . او اشعارى در قالب غزل مىسرايد .
سروسامان ز دستم شد دگر سامان نمىخواهم * چو تركم كرد جانانم دگر من جان نمىخواهم
خدايا اين فروزان آتشم در دل مرا دادى * شد آتش در دلم اينگونه آتشدان نمىخواهم
ز چشم سرو سروستان من دورى گزيد اينك * دگر سير و صفاى سرو در بستان نمىخواهم
نگار من گل من گلستان من بهار من * دگر من سير باغ و گلشن و رضوان نمىخواهم
حبيبم اوّل شب هم چو خورشيد سحر سر زد * چنين شب را الهى اول و پايان نمىخواهم
پى درمان دردم آمدى جانا به بالينم * تو را ديدم دگر اين درد را درمان نمىخواهم
بهار آمد ، گل و سرو سمن در گلستان سر زد * بجز روى گلم ، گل در بهارستان نمىخواهم
پس از عمرى كه وصل آن بت طنّاز حاصل شد * خدايا وصل را پايان مده هجران نمىخواهم
از اوست :
آنچه را گم كرده بودم حال پيدا كردهام * بر بلاگردانيش جان را مهيا كردهام