به هند مسافرت نموده مورد توجه اكابر و بزرگان آن سامان گرديده ، پس از بازگشت از هند به درگاه شاهطهماسب صفوى رفته ، در آنجا تقربى يافته است و در قتل بايزيد پسر سلطان سليم با چهار پسرش رباعى ذيل را در قزوين به شاهطهماسب تقديم نمود و مورد اكرام شاهانه گرديد .
دست ستم سپهر بيدادنما * سرپنجه فتنه است از پنج بلا
چون دعوى زور پنجه با بخت تو كرد * اقبال تو ساخت دستش از پنجه جدا
اشعارش اكثر قصايد است كه به نام شاهطهماسب صفوى گردانيده از آن جمله اشعار زير است :
ز عنبرينخط او بر بياض صفحه ماه * نوشت كلك « 1 » قضا شرح ثم وجه اللّه
به قدر طول زمان گر زمين پذيرد عرض * تو را هنوز كم است از براى عرض سپاه
ظفر برون نرود از شمار لشكر تو * بدان صفت كه شش از شصت و پنج از پنجاه
حسود جاه ترا با كمال پستى طبع * فكنده است به چاه عميق بخت سياه
كه آفتاب اگر بگذرد به تحت الارض * نمايدش به نظر همچنانكه آب از چاه
ز بسكه خاكنشينان آستان ترا * بلند ساخته ايزد اساس مسندگاه
به زير طارم عالىاساس چرخ برين * گهى كه راست نشينند كج نهند كلاه
*
نخواهم بگذرد سوى چمن باد از سر كويش * كه ناگه بوى او گيرد گل و غيرى كند بويش
*
آن آهوى رميده قدم بر سرم نهاد * امّا دمى كه سبزه ز خاكم دميده بود
*
به باد فنا دادهام خاك خود را * كه نبود ز من هيچكس را غبارى
سال ولادت و وفاتش بدست نيامد .
هامش
( 1 ) . قلم