مست جمال خوب تو تنها نه من شدم * هر مىپرست را تو ز صهبا گرفتهاى
هر روز من ز هجر رُخت شام تار شد * هر شب تو خواب از من شيدا گرفتهاى
« سر را چه قابلست كه در پايت افكنم » * ملك وجود را تو سراپا گرفتهاى
با چشم سر نهانى و با چشم دل عيان * پس كى ؟ كجا ؟ تو راه تماشا گرفتهاى
اندر حريم دوست « علائى » گرت رهى است * عالم تو از ثرى به ثريّا گرفتهاى
رونق
دكتر اكبر رونق فرزند احمد على ( شاعر سابق الذكر ) بسال 1303 خورشيدى متولد شد . چهارساله بود كه پدرش را از دست داد . او تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در يزد به پايان رسانيد و هماينك به شغل شريف پزشكى اشتغال دارد و مانند پدرش از قريحهء شاعرى برخوردار است . از اوست :
غزل
چون يار غير گشتنم امشب نظر نداشت * از پيش چشم من نظر از غير برنداشت
هر تير كز دو نرگس آن تُرك شد رها * جز چاك سينهء من بيدل سپر نداشت
ناصح كه خوش نصيحت دلدادگان نمود * گويا ز دلربايى آن مه خبر نداشت
خنجر كشيده بر سر من آمد آن طبيب * چون دردمند عشق دوايى دگر نداشت
اين قطره اشكها كه به خارا اثر كند * در حيرتم كه چون به دل او اثر نداشت
از باغ وصل سروقدان ميوهاى نچيد * آوخ كه نخل آرزوى دل ثمر نداشت
از بهر هر شبى سحرى گر مقرر است * پس از چه شام محنت « رونق » سحر نداشت
غزل
اى قامت چون سروت زينتده بستانها * تا كى به منت گلگون ز اشك مژه دامنها
آن كس كه تُرا پوشيد پيراهن زيبايى * مىخواست كه سازد چاك هر لحظه گريبانها
تا چند دل جمعى دور از تو پريشانحال * اى حلقهء گيسويت سرخيل پريشانها
هيهات كه برگردم از صفزده مژگانت * صد بارم اگر سازى آماج به پيكانها
ما خستهدلان را نيست غير از تو پرستارى * اى درد غم عشقت سرمايهء درمانها