تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
مست جمال خوب تو تنها نه من شدم * هر مىپرست را تو ز صهبا گرفته‌اى هر روز من ز هجر رُخت شام تار شد * هر شب تو خواب از من شيدا گرفته‌اى « سر را چه قابلست كه در پايت افكنم » * ملك وجود را تو سراپا گرفته‌اى با چشم سر نهانى و با چشم دل عيان * پس كى ؟ كجا ؟ تو راه تماشا گرفته‌اى اندر حريم دوست « علائى » گرت رهى است * عالم تو از ثرى به ثريّا گرفته‌اى

رونق

دكتر اكبر رونق فرزند احمد على ( شاعر سابق الذكر ) بسال 1303 خورشيدى متولد شد . چهارساله بود كه پدرش را از دست داد . او تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در يزد به پايان رسانيد و هم‌اينك به شغل شريف پزشكى اشتغال دارد و مانند پدرش از قريحهء شاعرى برخوردار است . از اوست : غزل
چون يار غير گشتنم امشب نظر نداشت * از پيش چشم من نظر از غير برنداشت هر تير كز دو نرگس آن تُرك شد رها * جز چاك سينهء من بيدل سپر نداشت ناصح كه خوش نصيحت دلدادگان نمود * گويا ز دلربايى آن مه خبر نداشت خنجر كشيده بر سر من آمد آن طبيب * چون دردمند عشق دوايى دگر نداشت اين قطره اشك‌ها كه به خارا اثر كند * در حيرتم كه چون به دل او اثر نداشت از باغ وصل سروقدان ميوه‌اى نچيد * آوخ كه نخل آرزوى دل ثمر نداشت از بهر هر شبى سحرى گر مقرر است * پس از چه شام محنت « رونق » سحر نداشت
غزل
اى قامت چون سروت زينت‌ده بستانها * تا كى به منت گلگون ز اشك مژه دامنها آن كس كه تُرا پوشيد پيراهن زيبايى * مىخواست كه سازد چاك هر لحظه گريبانها تا چند دل جمعى دور از تو پريشان‌حال * اى حلقهء گيسويت سرخيل پريشانها هيهات كه برگردم از صف‌زده مژگانت * صد بارم اگر سازى آماج به پيكانها ما خسته‌دلان را نيست غير از تو پرستارى * اى درد غم عشقت سرمايهء درمانها