اى مظهر حقيقت و هم اهل و آل حق * اى كوثر مداوم آب زلال حق
چون در سر تو هيچ نبد جز خيال حق * حق در تو جلوهگر شد و يكيك جمال حق
بر جمله بانوان دو گيتى تو سرورى * كس را كجاست زهرهء با تو برابرى
اسلام گشته زنده ز نام حسين تو * شد بيمه دين ز خون و قيام حسين تو
گوش جهان شنيد پيام حسين تو * خشكاند بيخ كفر كلام حسين تو
فرياد العطش ز خيام حسين تو * برد آبروى دشمن خام حسين تو
بر نيزه روى ماه تمام حسين تو * شد پرتوافكن ره شام حسين تو
داد اين پيام اهل زمين را به سرورى * تا بركنند ريشهء ظلم و ستمگرى
كى قادر است طبع « علائى » كه تا يكى * از صد هزار حُسن صفات تو دم زند
كى قادر است قطره كه از بحر بيكران * دُرهاى بىشمار ثمينت « 1 » رقم زند
چون عقل عاجز است بشرح و بيان عشق * بيهوده لاف معرفت از بيشوكم زند
هرجا كه عشق آمد ديوان عقل را * يكباره او بشويد و آن را به هم زند
يا رب اميد آنكه تو در روز داورى * از جرم ما بخاطر زهرا تو بگذرى
غزلى عرفانى
جانا تو در دل همه ما جا گرفتهاى * تنها نه دل كه جاى به جانها گرفتهاى
بتخانه ، دير ، صومعه ، هر معبدى دگر * هم مسجد و كنيسه ، كليسا گرفتهاى
هم حِلّ « 2 » و هم حريم و حَرَم ، زمزم و صفا * عشاق را به عالم يك جا گرفتهاى
جاى تو خود كجاست ؟ كه هرجا نشان ز تست * بىجايى و به ارض و سما جا گرفتهاى
اى پادشاه حسن تو بىلشكر و سپاه * صد ملك دل چگونه تو تنها گرفتهاى
پروا دگر مرا به گلستان و باغ نيست * جز عشق خويش هر هوس از ما گرفتهاى
بنما جمال تا كه كنم جان تو را نثار * اى مهلقا چرا تو رخ از ما گرفتهاى
هامش
( 1 ) . ثمين : گرانقيمت
( 2 ) . روا بودن - حلال شدن ، از احرام بيرون آمدن