هرآنچه بود كمى داشت ز او ، به خود گفتم * نزيبد آنكه گلى را به گلستان ببرم
ز دوست خوبترى نيست در جهان نسزد * كه هديه شمع به خورشيد جاودان ببرم
پس از تفكر بسيار بهتر آن ديدم * يكى كه جلوهء او را دهد نشان ببرم
گزيدم آينه را زان كه بهر هديه به دوست * ز روى دوست نكوتر چه مىتوان ببرم ؟
مقام شعر
تو اى سخنور فرزانه نقد شعرت را * مكن به هركه رسى بىدريغ ، ارزانى
سخنشناسى اگر يافتى ، سخن سر كن * كه گوهرى بشناسد گهر ، به آسانى
به پيش نادان ، لب از سخن ببند كه نيست * به شهر كفر روا ، دعوى مسلمانى
چو خواستند به ابرام از تو شعر ، بخوان * مرو نخوانده به خوان كسان به مهمانى
ترا به مرتبه بعد از پيمبران دانند * كه شاعرى بُوَد از موهبات يزدانى
متاع شعر گران است ، رايگان مفروش * مكن معامله نقد سخن به ارزانى
مقام شعر بلند است ، پست مشمارش * مشو مروّج افكار زشت شيطانى
نخست نيك بينديش و لب بگشاى * در اين دو كار بود معنى سخندانى
بگفتهاند كه « خير الكلام قلّ و دلّ » * گزيده گوى و مرو در پى فراوانى
ز مدح خلق بپرهيز و دل سپار به حق * كه بندگى خدا به بود ز سلطانى
بهجز خدا ز مقامى مدار چشم اميد * كه از تو مىنكند ديگرى نگهبانى
ندادهاند تو را طبع مايهور كه زبان * بكارگيرى و از خويشتن سخنرانى
ز كار و همت و جهد و تلاش گوى و نشاط * مكن براى دل خلق مرثيتخوانى
نياز ماست به ايمان و علم و كوشش و كار * نه تنبلى و تنآسانى و هوسرانى
فرست مركب انديشه را به سير متون * ز نكتههاى بديع و كلام عرفانى
ز سرگذشت بزرگان و كارهاى گران * لطايف حِكم و آيههاى قرآنى
نتيجهگير و به نظم آور و به خلق سپار * كه آفرين به تو گويند ، عالى « 1 » و دانى « 2 »
اگر به آنچه بگفتم عمل كنى بىشك * مؤيدى تو ، به تأييد ذات ربّانى
هامش
( 1 ) . بلندمرتبه
( 2 ) . پست ، فرومايه