تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
هرآنچه بود كمى داشت ز او ، به خود گفتم * نزيبد آنكه گلى را به گلستان ببرم ز دوست خوب‌ترى نيست در جهان نسزد * كه هديه شمع به خورشيد جاودان ببرم پس از تفكر بسيار بهتر آن ديدم * يكى كه جلوهء او را دهد نشان ببرم گزيدم آينه را زان كه بهر هديه به دوست * ز روى دوست نكوتر چه مىتوان ببرم ؟
مقام شعر
تو اى سخنور فرزانه نقد شعرت را * مكن به هركه رسى بىدريغ ، ارزانى سخن‌شناسى اگر يافتى ، سخن سر كن * كه گوهرى بشناسد گهر ، به آسانى به پيش نادان ، لب از سخن ببند كه نيست * به شهر كفر روا ، دعوى مسلمانى چو خواستند به ابرام از تو شعر ، بخوان * مرو نخوانده به خوان كسان به مهمانى ترا به مرتبه بعد از پيمبران دانند * كه شاعرى بُوَد از موهبات يزدانى متاع شعر گران است ، رايگان مفروش * مكن معامله نقد سخن به ارزانى مقام شعر بلند است ، پست مشمارش * مشو مروّج افكار زشت شيطانى نخست نيك بينديش و لب بگشاى * در اين دو كار بود معنى سخندانى بگفته‌اند كه « خير الكلام قلّ و دلّ » * گزيده گوى و مرو در پى فراوانى ز مدح خلق بپرهيز و دل سپار به حق * كه بندگى خدا به بود ز سلطانى به‌جز خدا ز مقامى مدار چشم اميد * كه از تو مىنكند ديگرى نگهبانى نداده‌اند تو را طبع مايه‌ور كه زبان * بكارگيرى و از خويشتن سخنرانى ز كار و همت و جهد و تلاش گوى و نشاط * مكن براى دل خلق مرثيت‌خوانى نياز ماست به ايمان و علم و كوشش و كار * نه تنبلى و تن‌آسانى و هوسرانى فرست مركب انديشه را به سير متون * ز نكته‌هاى بديع و كلام عرفانى ز سرگذشت بزرگان و كارهاى گران * لطايف حِكم و آيه‌هاى قرآنى نتيجه‌گير و به نظم آور و به خلق سپار * كه آفرين به تو گويند ، عالى « 1 » و دانى « 2 » اگر به آنچه بگفتم عمل كنى بىشك * مؤيدى تو ، به تأييد ذات ربّانى
هامش
( 1 ) . بلندمرتبه ( 2 ) . پست ، فرومايه