نبود هماى دل را ز كمند تو رهائى * كه ميان پرّوبالش دو هزار دام دارى
نه همين منت غلامم ز غلاميت بنالم * چهبسا ز تاجداران كه كم از غلام دارى
به صفات و اسم هرگز نتوانمت ستودن * كه حقيقتى مهيمن به صفات و نام دارى
تو برونى از برونها و درونتر از درونها * دل هرچه مىشكافم تو در آن مقام دارى
نظرى به دردمندى ، كرمى بمستمندى * بشكن خمار ما را تو كه مى به جام دارى
نكنى چرا مسخّر همه ملك هفت كشور * كه ز ناز دلپذير و ز مژه نظام دارى
به دو عالمت همين بس ز ولاى دوست « شارق » * كه ز خون ديده و دل رخ سرخفام دارى
ايضا
مشكى چو خطش ختن ندارد * سروى چو قدش چمن ندارد
در زمره سالكان كويش * افتادهترى چو من ندارد
ماهى چو رخش فلك نديده * لعلى چو لبش يمن ندارد
ظرفى است وجود من ز مهرش * جز نام ز خويشتن ندارد
گيرم كه فناست آنچه بر تو * مهر تو فنا شدن ندارد
سرّيست ميان عشق با حُسن * كه رابطه با دهن ندارد
« شارق » ز مديح او سخن كن * كاين دُرّ ثمين ثمن ندارد
نيز
هركس كه بهجز خدا مؤثر داند * يا غير خدا را گهِ حاجت خواند
البتّه ز سعى خويش گردد محروم * بىشبهه به كار خويشتن درماند
و له ايضا
جز هستى پاك لا يزال متعال * بالجمله وجود خلق وهم است و خيال
از نسمهء فيض او به درياى وجود * امواج چو اسما بهم افكنده ظلال
*
جز هستى حق كه فوق هر معلوم است * با كل صفات قائم و قيوم است
بىشبهه چو قبل و بعد خود هر ممكن * هستيش نمود و بودنش موهوم است