تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
خرده چو سعدى به كار دهر نگيرد * « عاشق صادق به زخم دوست نميرد » « زهر مدامم بده كه ماء معين است » * حُب همه دارم و نباشدم احباب يار همه باشم و نباشدم اصحاب * بسته فقيرى به روى من همه ابواب « سيم و زرم گو مباش و دنيى و اسباب » * « روى تو دارم كه ملك روى زمين است »
غزل
بتى دارم كه حسنش باشد از هر دلبرى افزون * قدش موزون ، خدش بىچون ، لب جان‌پرورش ميگون هلال ابروى و مه‌رويست و مشكين‌موى و نسرين بوى * بغنج و غمزه چشمش هست ، در عاشق‌كشى بىچون همه رفتار و گفتارش خوش و اطوار او دلكش * به شيرينى شكرخندش ز حد وصف كس بيرون ز هجر آن رخ بىچون و آن شيرين‌لب گلگون * به غم روزم شده شبگون و پژمان خاطرم پرخون جفا و جور بيش‌ازپيش هرچندم بورزد وى * شود از پيش مهر عارضش در خاطرم افزون « اديب » بينوا را اى ملك با خواريش منگر * كه دانى شد چه آخر با همه سيم و زرش قارون
رباعى
در دهر به غير درد و غم حاصل چيست ؟ * آن‌كس كه به دل غمى ندارد گو كيست ؟ گر گرد جهان دون بگردى بينى * در هيچ مكان ز غم رها يكدل نيست
ايضا
يا رب بكن از لطف هدايت ما را * راهى كه تو راست زان رضايت ما را راهى كه نهايتش بود فوز و نجات * بنماى خدايا ز بدايت ما را