تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
در هر قدم به راه طلب دام و دانه‌ايست * آگاه كن هرآينه مردان راه را اشكى بريز درگه مستى و بيخودى * تا شويد از ضمير غبار گناه را
*
كسى كه پيكرش از زيور هنر عاريست * بهركجا كه رود جفت خفت و خواريست فساد و فتنه و آشوب و شورش و غوغا * تمام از اثر احتياج و بيكاريست سياه گشت ترا روزگار بس گفتى * كه خطوخال نكويان سياه زنگاريست مبند دل بكمند دو زلف يار « فرات » * كه در كمند جهانت بسى گرفتاريست
*
فخر به علم و ادب بود نه باجداد * برترى و سرورى باصل و نسب نيست بىخبر از خلق جمله در پى خويشيم * اين‌همه بيچارگى بدون سبب نيست
*
نبود به زمانه صنعتى بىصانع * پس صانع فكر اين‌همه صانع كيست ؟ چون صانع ديگرى است هر صانع را * گرديد يقين كه جز خدا صانع نيست
*
اى خواجه به مال و جاه مغرور مشو * از مرحله فضل و ادب دور مشو غمها به كمينگاه سرور آمده است * از ديدن اهل درد مسرور مشو
*
به غير از گل كه خندد در چمن بر گريهء بلبل * نه پندارم كه در گيتى لب خندان شود پيدا نباشد آب حيوان اندرين ظلمت‌سرا ليكن * به جاى آب حيوان هر طرف حيوان شود پيدا به زاهد گفتم اين زهد و ريا تا كى بود باقى * بگفتا تا به دنيا مردم نادان شود پيدا

اشترى فهادانى

مرحوم اشترى ، نامش على اكبر فرزند مرحوم ميرزا حسين شهرت و تخلصش « اشترى » بسال 1311 قمرى تولد يافته است . بروزگار جوانى يك‌چند در ارتش خدمت نموده و سپس به وطن خود مراجعت كرده و به شغل نساجى ( بافندگى ) پرداخته است . وى پيرمردى خوش‌مشرب و شيرين‌سخن بوده و گاهى بسرودن شعر همّت مىگمارده و بسال 1382 درگذشته است . از اوست :