تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
*
با ما سخن از مردم غدار مگوييد * يك‌بار چو گفتيد دگر بار مگوييد بس يار كه ز اغيار بتر باشد ازاين‌رو * از يار سخن در بر اغيار مگوييد از قدر شما گفتن بسيار بكاهد * بسيار بكوشيد كه بسيار مگوييد هر روز توانيد به مقصود رسيدن * هردم سخن از پارو ز پيرار مگوييد از حرص و طمع ، دشمنى و كينه هراسيد * اين چار مجوييد و از اين چار مگوييد آتش بدل و جان فكند آه ضعيفان * با سوختگان ز آه شرربار مگوييد خونخوارتر از گرگ بود مردم بدبين * اين نكته بنا مردم خونخوار مگوييد تكرار سخن چون شود افسرده شود جان * هر مطلب و موضوع بتكرار مگوييد سرمست بود شيخ « فرات » از مى نخوت * با او سخن از ساغر سرشار مگوييد
*
جام را با چشم مستت ساقيا بگذار و بگذر * صحبت از مستى مكن اين ماجرا بگذار و بگذر دى برفت و آگهى نبود ز فردا هيچ‌كس را * زين دو كمتر كن حكايت حاليا بگذار و بگذر آشنا و غير يكسان مىنمايد روز سختى * پس حديث غير را با آشنا بگذار و بگذر بانوا بر خويش بالد بينوا از غصه نالد * گفته‌هاى بانوا و بينوا بگذار و بگذر گه كند مهر و محبت گه جفا و جور جانان * اين دوتا بر جا نباشد هر دو را بگذار و بگذر هرچه بخشد زود بستاند جهان زو دل مكن خوش * رسم او اينست بىچون‌وچرا بگذار و بگذر تا ملال‌آور نگردد گفته‌ات كوتاه‌تر به * اين سخن را گفته‌ام من بارها بگذار و بگذر مى دواى درد و غم باشد « فرات » امّا خمارش * در پى است ار عيش خواهى اين دو را بگذار و بگذر
*
از رخ چو برفشاند دو زلف سياه را * درهم شكست رونق خورشيد و ماه را مردم ز روى شمس و قمر مانده در شگفت * من در عجب ز روى تو صنع إله را قد تو را به سرو صنوبر مثل زنند * كوتاهى نظر نگر و اشتباه را اى پادشاه حسن ز عشاق سر مپيچ * سلطان ز پيش خويش نراند سپاه را آتش زدى به خرمن دلدادگان ز عشق * از يك نگاه گرم نبازى نگاه را روزم ز دود آه ز شب شد سياه‌تر * ديگر مگو كه هيچ اثر نيست آه را زهاد نيز بر سر شوق آمدند و شور * تا كج نهاد آن بت مهوش كلاه را