*
با ما سخن از مردم غدار مگوييد * يكبار چو گفتيد دگر بار مگوييد
بس يار كه ز اغيار بتر باشد ازاينرو * از يار سخن در بر اغيار مگوييد
از قدر شما گفتن بسيار بكاهد * بسيار بكوشيد كه بسيار مگوييد
هر روز توانيد به مقصود رسيدن * هردم سخن از پارو ز پيرار مگوييد
از حرص و طمع ، دشمنى و كينه هراسيد * اين چار مجوييد و از اين چار مگوييد
آتش بدل و جان فكند آه ضعيفان * با سوختگان ز آه شرربار مگوييد
خونخوارتر از گرگ بود مردم بدبين * اين نكته بنا مردم خونخوار مگوييد
تكرار سخن چون شود افسرده شود جان * هر مطلب و موضوع بتكرار مگوييد
سرمست بود شيخ « فرات » از مى نخوت * با او سخن از ساغر سرشار مگوييد
*
جام را با چشم مستت ساقيا بگذار و بگذر * صحبت از مستى مكن اين ماجرا بگذار و بگذر
دى برفت و آگهى نبود ز فردا هيچكس را * زين دو كمتر كن حكايت حاليا بگذار و بگذر
آشنا و غير يكسان مىنمايد روز سختى * پس حديث غير را با آشنا بگذار و بگذر
بانوا بر خويش بالد بينوا از غصه نالد * گفتههاى بانوا و بينوا بگذار و بگذر
گه كند مهر و محبت گه جفا و جور جانان * اين دوتا بر جا نباشد هر دو را بگذار و بگذر
هرچه بخشد زود بستاند جهان زو دل مكن خوش * رسم او اينست بىچونوچرا بگذار و بگذر
تا ملالآور نگردد گفتهات كوتاهتر به * اين سخن را گفتهام من بارها بگذار و بگذر
مى دواى درد و غم باشد « فرات » امّا خمارش * در پى است ار عيش خواهى اين دو را بگذار و بگذر
*
از رخ چو برفشاند دو زلف سياه را * درهم شكست رونق خورشيد و ماه را
مردم ز روى شمس و قمر مانده در شگفت * من در عجب ز روى تو صنع إله را
قد تو را به سرو صنوبر مثل زنند * كوتاهى نظر نگر و اشتباه را
اى پادشاه حسن ز عشاق سر مپيچ * سلطان ز پيش خويش نراند سپاه را
آتش زدى به خرمن دلدادگان ز عشق * از يك نگاه گرم نبازى نگاه را
روزم ز دود آه ز شب شد سياهتر * ديگر مگو كه هيچ اثر نيست آه را
زهاد نيز بر سر شوق آمدند و شور * تا كج نهاد آن بت مهوش كلاه را