تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
يا صاحب الزمان بظهورت شتاب كن * تا تازه گردد از تو قوانين كشورى اى آفتاب عدل بينداز سايه‌اى * بر آفتاب كشور و عدل مظفرى هركس كشد ز دامن تو دست دوستى * هرگز نمىكند بسر خلق سرورى بر « آيتى » شها نظرى كن ز مرحمت * كاندر خور خور است مها ذره‌پرورى
*
نرگس نيم‌خواب تو ، برده ز ديده خواب را * تاب شكنج طره‌ات ، برده توان و تاب را پرده اگر برافكند ، نيست عجب كه بشكند * پرتو روى ماه تو ، رونق آفتاب را من بشگفتم اى صنم ، كان لب نوشخند تو * با همه آب زندگى ، نشكند التهاب را من به زبان نياورم ، خون كسان كه ريختى * لعل تو خود نشان دهد ، خوردن خون ناب را « آيتى » از كتاب تو ، خواند بدقّت آيتى * از من بىكتاب پس ، دور مكن كتاب را
پخته و خام
كيست گفتى از توانگر پخته و آرام‌تر * وز گدايان كيست گفتى بينوا و خام‌تر گر كه اينان كام‌جو از نان آنان مىشدند * پخته مىشد خام‌تر با كام‌تر ناكام‌تر بوتهء خارى كه در صحرا به خوارى بنگريش * باغبان گر داشتى گشتى ز گل گل‌فام‌تر آهوى بدرام كاين‌سان مىرمد از آدمى * گر كه چوپان داشتى بودى ز بره رام‌تر از شب تيره منال اى دل كه مهر آسمان * با زمين بىمهر اگر شد روز گردد شام‌تر اى كه از سيم و زر ستى روسپيد و نام‌جوى * گر نجستى سيم بودى ز « آيتى » گمنام‌تر
ثلاثى
گفتم مگرت پسته نهان در دهن است * سنگم به دهان زد كه چه جاى سخن است گفتم بلى اين جواب دندان‌شكن است
*
اى شكوفه شاد و گل خندان ز روى خرمت * كس نمىداند ره باغ دلم را جز غمت
*
گفتم سوى ما آمدنت هست روا * دلسردم كرد و گفت گرم است هوا گفتم به هوايت آب نابى است مرا * گفت آب‌وهوا خوش است با برگ و نوا