*
رقيب از گريه گل سازد ، از آن خاك مزارم را * كه ترسد بر سر كوى تو باد آرد غبارم را
به فتراكم نبندد كاش چون صيدم كند ، ترسم * كه افتد زين هوس صيدى ز پى چابك سوارم را
حيران « 1 »
ميرزا محمّد على ( مدرس يزدى ) از فضلاى يزد بوده كه گاهى تفننا شعرى مىسروده و حيران تخلص مىكرده است .
از اوست :
دلت آتش ار نگيرد چه عجب ز آه سردم * نرسيدهاى به دردى كه نمىرسى به دردم
حكيم « 2 »
نامش ابو الفضل از اطباى عاليمقام يزد كه به زيور فضائل آراسته و از رذائل كاسته و پيراسته بود .
از اوست :
ديدمش شمع به كف سوى مزارى مىرفت * شمع از عكس جمالش به گداز آمده بود
از سر خاك شهيدانش قيامت برخاست * جان مگر در تن اين طايفه بازآمده بود
*
چو نتوانى كه يكره سر ز فرمان قَدر پيچى * همان بهتر كه پا در دامن تسليم درپيچى
اگر كارى ترا مشكل فتد آسان از آن بگذر * كه محكمتر شود هرچند بر آن بيشتر پيچى
فلك « 3 »
محمد رضا خان فرزند حاج محمد جواد خان از نوادگان خان بزرگ يعنى
هامش
( 1 ) . بزرگ ط ( الف ) 273 - ديوانبيكى ص 56 و ص 177 از نگارستان دارا
( 2 ) . ص 286 از تاريخ يزد - آيتى
( 3 ) . ص 317 تاريخ يزد آيتى