ايضا
ساقى قدحى كز غم عالم برهم * مست مى ناب گردم ، از غم برهم
غير از غم هستى چو غمى نيست مرا * شايد كه شوم مست و ازين هم برهم
از اوست :
بر لبش ميناى مى در جام عكس روى وى * آن بود چون آب در مى ، اين بود چون مى در آب
*
بهجز از سيلگه عشق نديدم جايى * شاهبازى به شكار مگسى برخيزد
مفتى از دير مغانم به در مدرسه خواند * مشكل از مدرسه صاحبنفسى برخيزد
وفائى « 1 »
نامش آقا محمد فرزند عبد الرحيم از شعراى شيرينبيان و خوشطبع معاصر با قاجاريه بوده و مدّاحى حكام مىنموده است .
مكن اى دل ز مرگ انديشه چندان * نگيرند از تو جانان حرف جانست
*
بسر زلف تو سوگند كه گر بىرخ تو * دوجهان را به نظر قيمت و مقدارى هست
بسر و زلف تو ، گر جز تو مرا يارى هست * يا بجز زلف توام رشتهء زنّارى هست
*
بىزور و زر نباشد از بهر كس وصالى * بيچاره دل كه ما راست نه زورى و نه مالى
با من عجب نباشد الفت اگر نگيرد * من پير سالخورده او طفل خردسالى
*
با آنكه آن نازكبدن پوشيده چندين پيرهن * چون زادگان طبع من عريان به بازار آمده
آن نازنين دلربا ازبسكه آمد بىوفا * با بىوفائى يار ما پيشش وفادار آمده
هامش
( 1 ) . ص 527 مجمع الفصحاء جلد دوم ، ص 342 آتشكدهء يزدان ، ص 114 تاريخ يزد ، ص 194 تذكرهء جهانبانى .