از اوست
نه هواى آب كوثر نه سر بهشت ما را * كه بُوَد شراب گلگون به كنار كشت ما را
به هواى گلعذران ، به خيال سروقدان * نه هواى باغ در سر ، نه خيال كشت ما را
رخ خوب و خوى زشت تو پسند خاطر آمد * كه پسند شد به عالم همه خوب و زشت ما را
*
آه كافسانهء خود فاش نموديم به غير * به اميدى كه رساند به تو افسانهء ما
خو به بيداد و جفا كن كه محال است اى دل * بىوفائى رود از خاطر جانانهء ما
ايمنيم از ستم چرخ « فدائى » خوش باش * تا كه در كوى خرابات بود خانهء ما
*
چشمت چه عجب گر خبر از حال منش نيست * مست است چنان كاگهى از خويشتنش نيست
ديروز كسى راه نمىيافت به كويش * امروز كسى نيست كه در انجمنش نيست
تلخ است ز نوشينلب او كام دل و من * شادم كه كسى كامروا از دهنش نيست
رباعى
نخلى است محبت كه ستم بار آرد * شادىِ كم و محنت بسيار آرد
با اينهمه خوشدلم « فدائى » از عشق * كز كف ببرد سبحه و زنّار آرد
ايضا
زاهد تو به خويشتنپرستى مغرور * ما بادهپرستيم و ز خودبينى دور
القصّه به هركسى نصيبى دادند * ما را مى و معشوق تو را كوثر و حور
ايضا
گيرم به قدح درازدستى نكنم * در دير مغان بادهپرستى نكنم
چون ره يابم به محفلت نتوانم * چشمان تو را بينم و مستى نكنم