تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علم اصول ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
سزاوار آن باشد كه موجود گردد يا موجود نشود ، مطلب مربوط به عقل عملى مىشود . در واقع ، تقسيم مذكور به اعتبار مدرك است ، زيرا نفس عقل به دو قسم تقسيم نمىشود . عقل جوهرهء مجردى است كه درك مىكند و كارى به جزء آن ندارد . ازاين‌رو ، گفته مىشود كه عقل مولويت أمر و نهى و انشاء و بعث و زجر ندارد ، هيچ‌وقتى نمىتواند بگويد اين كار را بكنيد و اين كار را نكنيد . جامعه و يا كسى كه سمت مولويت و سمت آمريت دارد ، حكم مىكند و به وسيلهء ادراك عقلى به امر و نهى و بعث و زجر مىپردازد . بنابراين ، در تعبير « حكم عقل » اندكى مسامحة است و هرجا كه از احكام عقلية نام برده مىشود ، مقصود مدركات عقل عملى و آراى آن است . يعنى هرجا كه عقل عملى مدرك به معناى « ينبغى فعله و ينبغى تركه » بود ، عقل به عنوان يكى از ادلهء اربعة شمرده مىشود . آيا آنچه موجب كمال نفس يا منقصت آن است و حسن و قبيح گفته مىشود مدرك عقل عملى است يا نه ؟ در اين مقام يك واقعيت هست و اين واقعيت تابع ذوات اشياء و تابع واقعيت خويش است . يك شيء موجب نقصان نفس مىشود ، اعم از آنكه عقلايى باشد يا نه يا امرى موجب كمال نفس مىشود ، چه عقلايى باشد يا نباشد و به اين معنى اشارت كند يا نه . بارى ، اين معنى كه « كل ما كان موجبا لكمال النفس فهو حسن و كل ما كان موجبا لنقصان النفس فهو قبيح » مؤداى عقل نظرى است نه عقل عملى و اين امر « ينبغى أن يعلم » است . اما وقتى عقل نظرى اين نقصان نفس را قبيح و اين كمال نفس را حسن خواند و « ينبغى أن يعلم » را درك كرد ، عقل عملى مىآيد و به بركت عقل نظرى