تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علم اصول ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
ملائمت يا منافرتش باشد و اين معنى عارض برآن جامعه شود . در مورد امرى هم كه موجب مدح يا ذم است چنين است . امر عند العقلاء قبيح يا حسن است ؛ عقلاء هستند كه بايد بگويند : « هذا مذموم » يا « هذا ممدوح » و يا به تعبير ديگر « ينبغى فعله و ينبغى تركه » . پس ، ماوراى حكم عقلاء واقعيت ندارد و واقعيتش منوط به وجود گروه و جامعهء عقلايى است كه اين حكم را مىكنند . اگر اشاعرة مىگويند كه به اين دو معنى ما حسن و قبح ذاتى نداريم ؛ يعنى حسن و قبح ، به معناى ملائمت يا منافرت نفس يا مدح و ذم ، واقعيت ذاتى ندارد و مولود حكم عقلاست ، ما نيز اين امر را مىپذيريم و هيچ اختلافى نيست و به طور خلاصه ، بازگشت آن به عقل عملى است . عقل عملى است كه مىگويد « ينبغى فعله و ينبغى تركه » . سزاوار است كارى ايجاب شود يا ايجاد گردد و يا ترك شود . با « ينبغى فعله » حسن انتزاع مىشود و با « ينبغى تركه » قبح انتزاع مىگردد .

4 ) عقل نظرى و عقل عملى

اكنون به اشاره‌اى كوتاه دربارهء عقل عملى و عقل نظرى مىپردازيم . مدرك عقل نظرى عنوان ينبغى ان يعلم را دارد . مثلا ، « الكل أعظم من الجزء » ينبغى أن يعلم است . لكن اين مطلب كه امرى موجب مدح يا ذم است و موجب ملائمت نفس يا منافرت آن است ينبغى ان يعمل است ؛ يعنى سزاوار است كه موجود شود . نتيجه آنكه اگر مدرك مكلف به عنوان ينبغى أن يعلم باشد ؛ يعنى چنانچه سزاوار باشد كه آن را بدانيم ، اين امر به عقل نظرى مربوط مىشود و اگر مدرك