تنهايى دليلند ، در مقام اقامهء حكم عقلى نسبت به يك مسئله بايد گفت كه اين حكم حجت است و مىبايد مطابق آن عمل گردد تا در نتيجه اگر عمل كردن موجب ثواب باشد بتوان گفت كه بر خلاف اين حكم عقلى عمل نمودن موجب عقاب است ؟
2 ) آيا بايد پذيرفت كه دليل عقلى در عرض كتاب و سنت و اجماع واقع نمىشود ، بلكه در طول آنها قرار دارد ؛ يعنى وقتى از يافتن حكم مسئله در كتاب و سنت مأيوس شديم و اجماعى هم در خصوص مورد نيافتيم ، بايد به عقل تمسك جوييم و مطابق حكم آن عمل كنيم ؟
3 ) عقل هنگامى حجت است كه احكام مورد نظر ما احكام توقيفيه و تعبديه نباشند . « 1 » در قلمرو توقيفات و تعبديات ، به عقل تمسك نمىشود ؛ زيرا در اين مقام بايد ديد كه شارع خود چه گفته و ميزان و مقدارى كه تعيين فرموده است ، چيست . در واقع ، بايد به همان مقدار و ميزان عمل كرد . اما اگر موضوع ما عقلايى بود ، مسئله به تعبد و توقيف برنمىگردد ؛ زيرا در محيط عقلاء هم اينچنين احكامى هست و در اينجاست كه مىگوييم حكم عقل حجت است .
4 ) احتمال اين است كه اصلا عقل دليل محسوب نمىشود - نه عرضا و نه طولا و نه بر پايهء معناى سوم - بلكه به بركت حكم عقل است كه به حكم شرع مىرسيم ؛ يعنى مطابق ضابطهاى كه بعدا بيان خواهيم كرد ، حكم عقل ما را به
هامش
( 1 ) احكام يا توقيفيهاند يا عقلايى . احكام توقيفيه منوط به ورود نص خاص و منوط به تعبد محضند و به يك معنى تأسيسند از طرف شارع ؛ حكمى است كه قبلا در محيط عقلا نبوده و سپس با دستور شارع مقدس اين حكم با خصوصيات معين و ضابطهء مشخص جعل گرديده است .