466 [ نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو دانى ]
1 نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو دانى * گذر بكوى فلان كن در آن زمان كه تو دانى
2 تو پيك خلوت رازى و ديده بر سر راهت * به مردمى ، نه به فرمان ، چنان بران كه تو دانى
3 بگو ، كه جان ضعيفم ز دست رفت خدا را * ز لعل روحفزايش ببخش آن كه تو دانى
4 من اين دو حرف نبشتم چنان كه غير ندانست * تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى
5 خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آبست * اسير خويش گرفتى ، بكُش چنان كه تو دانى
6 اميد در كمر زركشت چگونه نبندم ؟ * دقيقهايست نگارا ، در آن ميان كه تو دانى
7 يكيست تركى و تازى درين معامله « حافظ » * حديث عشق بيان كن ، بدان زبان كه كه تو دانى