465 [ گفتند خلايق كه تويى يوسف ثانى ]
1 گفتند خلايق كه تويى يوسف ثانى * چون نيك بديدم به حقيقت به از آنى
2 شيرينتر از آنى به شكرخنده كه گويم * اى خسرو خوبان ، كه تو شيرين زمانى
3 تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه * هرگز نبود غنچه بدين تنگدهانى
4 صد بار بگفتى كه دهم زان دهنت كام * چون سوسن آزاده چرا جمله زبانى ؟
5 گفتى بدهم كامت و جانت بستانم * ترسم ندهى كامم ، و جانم بستانى
6 چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند * بيمار كه ديدهست بدين سختكمانى ؟
7 چون اشك بيندازيَش از ديدهء مردم * آن را كه دمى از نظر خويش برانى
8 در راه تو « حافظ » چو قلم كرد ز سر پاى * چون نامه چرا يكدمش از لطف نخوانى ؟