454 [ بگرفت كار حسنت ، چون عشق من كمالى ]
1 بگرفت كار حسنت ، چون عشق من كمالى * خوش باش زانكه نبود اين هر دو را زوالى
2 در وهم مىنگنجد ، كاندر تصوّر عقل * آيد به هيچ معنى ، زين خوبتر مثالى
3 شد حظِّ عمر حاصل گر آنكه با تو ما را * هرگز به عمر روزى ، روزى شود وصالى
4 آن دم كه با تو باشم ، يك سال هست روزى * و آن دم كه بىتو باشم ، يك لحظه هست سالى
5 چون من خيال رويت جانا به خواب بينم ؟ * كز خواب مىنبيند ، چشمم بجز خيالى
6 رحم آر بر دل من كز مهر روى خوبت * شد شخص ناتوانم ، باريك چون هلالى
7 « حافظ » مكن شكايت گر وصل دوست خواهى * زين بيشتر ببايد ، بر هجرت احتمالى