تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 939

مساهمون:

ص٩٣٩

452 [ يا مَبْسِماً يُحاكى دُرْجاً مِنَ اللآلى ]

1 يا مَبْسِماً يُحاكى دُرْجاً مِنَ اللآلى * يا رب چه درخور آمد ، گردش خط هلالى
2 حالى خيال وصلت خوش مىدهد فريبم * تا خود چه نقش بازد ، اين صورت خيالى ؟
3 مى ده كه گرچه گشتم نامه‌سياه عالم * نوميد كى توان بود از لطف لايزالى ؟
4 ساقى بيار جامى وز خلوتم برون كش * تا در بدر بگردم قلاش و لا ابالى
5 از چار چيز مگذر گر عاقلى و زيرك * امن و شراب بىغش ، معشوق و جاى خالى
6 دل رفت و ديده خون شد تن خست و جان برون شد * فى العشقِ مُعجبات ، يأتينَ بالتوالى
7 صافيست جام خاطر ، در دُور آصف عهد * قُم فَاسْقِنى رَحيقاً اصفى مِنَ الزُّلال
8 المُلكُ قَد تَباهى من جَدّهِ و جِدّه * يا رب كه جاودان باد اين قد و اين معالى
9 مسندفروزِ دولت كان شكوه و شوكت * برهان ملك و ملت بونصر بو المعالى
10 چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت * « حافظ » مكن شكايت تا مىخوريم ، حالى