434 [ شهريست پرظريفان وز هر طرف نگارى ]
1 شهريست پرظريفان وز هر طرف نگارى * ياران صلاى عشق است گر مىكنيد كارى
2 چشم جهان نبيند زين تازهتر جوانى * در دست كس نيفتد زين خوبتر نگارى
3 جسمى كه ديده باشد ؟ كز روحش آفريدند * زين خاكيان مبادا بر دامنش غبارى
4 چون من شكستهيى را از پيش خود چه رانى ؟ * كِم غايت توقع بوسيست يا كنارى
5 مى بىغش است درياب ، وقتى خوش است بشتاب * سال دگر كه دارد ، اميد نوبهارى ؟
6 در بوستان حريفان ، مانند لاله و گل * هريك گرفته جامى ، بر ياد روى يارى
7 چون اين گره گشايم ؟ وين ريش چون نمايم ؟ * دردى و صعب دردى ، كارى و سخت كارى
8 هر تار موى « حافظ » در دست زلف شوخيست * مشكل توان نشستن در اين چنين ديارى