433 [ چو سرو اگر بخرامى دمى به گلزارى ]
1 چو سرو اگر بخرامى دمى به گلزارى * خورد ز غيرت روى تو هر گلى خارى
2 ز كفر زلف تو هر حلقهاى و آشوبى * ز سحر چشم تو ، هر گوشهاى و بيمارى
3 مرو چو بخت من اى چشم مست يار به خواب * كه در پى است ز هر سويت آه بيدارى
4 نثار خاك رهت نقد جان من هر چند * كه نيست نقد روان را بر تو مقدارى
5 دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان * چو تيره راى شوى كى گشايدت كارى ؟
6 سرم برفت و زمانى بسر نرفت اين كار * دلم گرفت و نبودت غم گرفتارى
7 چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آى * به خنده گفت كه اى « حافظ » اين چه پرگارى