تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 895

مساهمون:

ص٨٩٥

430 [ سحر با باد مىگفتم حديث آرزومندى ]

1 سحر با باد مىگفتم حديث آرزومندى * خطاب آمد كه واثق شو ، به الطاف خداوندى
2 قلم را آن زبان نبود كه سرّ عشق گويد باز * وراى حد تقرير است ، شرح آرزومندى
3 دعاى صبح و آه شب كليد گنج مقصود است * بدين راه و روش مىرو كه با دلدار پيوندى
4 دل اندر بندِ ليلى بند و كار عشق مجنون كن * كه عاشق را زيان دارد مقالات خردمندى
5 به سحرِ غمزهء فتان ، دوابخشى و دردانگيز * به چين زلف مشك‌افشان ، دلارامى و دلبندى
6 الا اى يوسف مصرى ، كه كردت سلطنت مغرور * پدر را بازپرس ، آخر كجا شد مهر فرزندى ؟
7 جهان پير رعنا را ترحم در جبلّت نيست * ز مهر او چه مىجويى ، دل اندر وى چه مىبندى ؟
8 همايى چون تو عالىقدر ، حرص استخوان تا كى ؟ * دريغ آن سايهء دولت كه برنا اهل افكندى
9 درين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است * خدايا منعمم گردان به درويشى و خرسندى
10 به شعر « حافظ » شيراز مىرقصند و مىنازند * سيه‌چشمان كشميرى و تركان سمرقندى
11 به خوبان دل مده « حافظ » ببين آن بىوفاييها * كه با خوارزميان كردند تركان سمرقندى