391 [ بالابلند عشوهگر نقشباز من ]
1 بالابلند عشوهگر نقشباز من * كوتاه كرد قصهء زهد دراز من
2 ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم * با من چه كرد ديدهء معشوقهباز من
3 مىترسم از خرابى ايمان كه مىبرد * محراب ابروى تو حضور نماز من
4 مست است يار و ياد حريفان نمىكند * ذكرش به خير ساقى مسكيننواز من
5 گفتم به دلقِ زرق بپوشم نشان عشق * غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من
6 يا رب كى آن صبا بوزد كز نسيم او * گردد شمامهء كَرَمش كارساز من
7 بر خود چو شمع خنده زنان گريه مىكنم * تا با تو سنگدل چه كند ؟ سوز و ساز من
8 نقشى بر آب مىزنم از گريه ، حاليا * تا كى شود قرين حقيقت مجاز من
9 زاهد چو از نماز تو كارى نمىرود * هم مستى شبانه و راز و نياز من
10 « حافظ » ز غصّه سوخت بگو حالش اى صبا * با شاه دوستپرور دشمن گداز من