390 [ كرشمهاى كن و ناموس ساحرى بشكن ]
1 كرشمهاى كن و ناموس ساحرى بشكن * به غمزه رونق بازار سامرى بشكن
2 به بادْ ده سر و دستار عالمى يعنى * كلاهگوشه به آيين سرورى بشكن
3 به زلف گوى ، كه آيين سركشى بگذار * به غمزه گوى ، كه قلب ستمگرى بشكن
4 برون خرام و ببر گوى خوبى از همهكس * سزاى حور بده ، رونق پرى بشكن
5 به آهوان نظر ، شير آفتاب بگير * به ابروان دو تا ، قوس مشترى بشكن
6 چو عطرساى شود زلف سنبل از دم باد * تو قيمتش به سر زلف عنبرى بشكن
7 چو عندليب ، فصاحت فروشَد اى « حافظ » * تو قدر او ، به سخن گفتن درى بشكن