392 [ چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من ]
1 چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من * ور بگويم دل بگردان ، رو بگرداند ز من
2 روى رنگين را به هركس مىنمايد همچو گل * ور بگويم بازپوشان ، بازپوشاند ز من
3 گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندد چو شمع * ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
4 او بخونم تشنه و من بر لبش تا چون شود * كام بستانم ازو يا داد بستاند ز من
5 دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد * كو به چيزى مختصر چون بازمىماند ز من
6 چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين * گفت مىخواهى مگر تا جوى خون راند ز من
7 گر چو فرهادم به تلخى جان برآيد باك نيست * بس حكايتهاى شيرين بازمىماند ز من
8 ختم كن « حافظ » كه گر زين دست باشد درس شوق * عشق در هر گوشهاى افسانهاى خواند ز من