364 [ بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم ]
1 بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم * كز بهر جرعهاى همه محتاج اين دريم
2 جايى كه تخت و مسند جم مىرود به باد * گر غم خوريم خوش نبود به كه مىخوريم
3 تا بو كه دست در كمر او توان زدن * در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
4 روز نخست چون دم رندى زديم و عشق * شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم
5 واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما * با خاك كوى دوست ، به فردوس ننگريم
6 زان پيشتر كه عمر گرانمايه بگذرد * « بگذار تا مقابل روى تو ، بگذريم » !
7 چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا * ما نيز هم به شعبده ، دستى برآوريم
8 از جرعهء تو خاك زمين دُرّ و لعل يافت * بيچاره ما كه پيشِ تو از خاك ، كمتريم
9 « حافظ » چو ره به كنگرهء كاخ وصل نيست * با خاك آستانهء اين در ، بسربريم