تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 723

مساهمون:

ص٧٢٣

344 [ روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم ]

1 روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم * در لباس فقر كار اهل دولت مىكنم
2 تا كى اندر دام وصل آرم تذروى خوش خرام * در كمينم و انتظار وقت فرصت مىكنم
3 واعظ ما بوى حق نشنيد بشنو كاين سخن * در حضورش نيز مىگويم نه غيبت مىكنم
4 با صبا افتان‌وخيزان مىروم تا كوى دوست * وز رياحين و گل استمداد همت مىكنم
5 خاك كويت زحمت ما بر نتابد بيش ازين * لطفها كردى بتا تخفيف زحمت مىكنم
6 زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تير بلاست * ياد آر اى دل كه چندينت نصيحت مىكنم
7 ديدهء بدبين بپوشان اى كريم عيب پوش * زين دليريها كه من در كُنج خلوت مىكنم
8 « حافظم » در محفلى دردى كشم در مجلسى * بنگر اين شوخى كه چون با خلق صنعت مىكنم