322 [ مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم ]
1 مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم * هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
2 صفاى خلوت خاطر از آن شمع چگِل جويم * فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
3 به كام و آرزوى دل چو دارم خلوتى حاصل * چه فكر از خُبثِ بدگويان ، ميان انجمن دارم
4 مرا در خانه سروى هست كاندر سايهء قدش * فراغ از سرو بستانى و شمشادِ چمن دارم
5 سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليمانى * چو اسم اعظمم باشد ، چه باك از اهرمن دارم
6 الا اى پير فرزانه ، مكن عيبم ز ميخانه * كه من در تَرك پيمانه ، دلى پيمانشكن دارم
7 خدا را اى رقيب امشب زمانى ديده بر هم نه * كه من با لعل خاموشش نهانى صد سخن دارم
8 گرم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند * به حمد اللّه و المِنّه بتى لشكرشكن دارم
9 چو در گلزار اقبالش خرامانم بِحَمْداللّه * نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
10 به رندى شهره شد « حافظ » پس از چندين وَرَع ليكن * چه غم دارم كه در عالم « قوام الدين حسن » دارم