291 [ زبان خامه ندارد سرِ بيان فراق ]
1 زبان خامه ندارد سرِ بيان فراق * و گر نه شرح دهم با تو داستان فراق
2 رفيقِ خيل خياليم و همركيب شكيب * قرين آتش هجران و همقران فراق
3 دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال * به سر رسيد و نيامد به سر ، زمان فراق
4 سرى كه بر سر گردون به فخر مىسودم * به راستان كه نهادم بر آستان فراق
5 چگونه باز كنم بال در هواى وصال ؟ * كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
6 چگونه دعوى وصلت كنم به جان كه شدست * تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق
7 كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابى * فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
8 بسى نماند كه كشتّى عمر غرقه شود * ز موج شوق تو ، در بحرِ بيكران فراق
9 ز سوز عشق دلم شد كباب ، دور از يار * مدام خون جگر مىخورم ، ز خوان فراق
10 فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق * ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
11 به پاى شوق گر اين ره بسرشدى « حافظ » * بدست هجر ندادى كسى عنان فراق