تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣

289 [ در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ]

1 در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع * شب‌نشين كوى سربازان و رندانم چو شمع
2 روز و شب خوابم نمىآيد به چشم غم‌پرست * بس كه سيل آتشين از ديده مىرانم چو شمع
3 رشتهء صبرم به مقراض غمت ببريده شد * همچنان در آتش عشقِ تو سوزانم چو شمع
4 گر كُميت اشك گلگونم نبودى گرم رُو * كى شدى روشن به گيتى راز پنهانم چو شمع
5 بىجمال عالم‌آراى تو روز من شبست * با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
6 در شب هجران مرا پروانهء و صلى فرست * ورنه از سوزت جهانى را بسوزانم چو شمع
7 در ميان آب و آتش همچنان سر گرم تست * اين دلِ زار نزار اشكبارانم چو شمع
8 كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت * تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
9 سر فرازم كن شبى از وصل خود اى نازنين * تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
10 همچو صبحم يك نفس باقيست بىديدار تو * چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع
11 آتش مهر تو را « حافظ » عجب در سر گرفت * آتش دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع ؟