217 [ از سر كوى تو هر كو به ملالت برود ]
1 از سر كوى تو هر كو به ملالت برود * نرود كارش و آخر به خجالت برود
2 سالك از نور هدايت ببرد راه به دوست * كه به جايى نرسد گر به ضلالت برود
3 كام خود آخر عمر از مى و معشوق بگير * حيف اوقات كه يكسر به بطالت برود
4 اى دليل دل گمگشته خدا را مددى * كه غريب ار نبرد ره ، به دلالت برود
5 حكم مستورى و مستى همه بر خاتمت است * كس ندانست كه آخر به چه حالت برود
6 كاروانى كه بود بدرقهاش حفظ خداى * به تجمّل بنشيند ، به جلالت برود
7 « حافظ » از چشمهء حكمت به كف آور آبى * بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود