213 [ خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود ]
1 خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود * گر تو بيداد كنى شرط مروّت نبود
2 ما جفا از تو نبينيم و تو خود نپسندى * آنچه در مذهب ارباب طريقت نبود
3 خيره آن ديده كه آبش نبرد گريهء عشق * تيره آن دل كه درو شمع محبت نبود
4 دولت از مرغ همايون طلب و سايهء او * زانكه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
5 گر من از ميكده همت طلبم عيب مكن * پير ما گفت كه در صومعه همت نبود
6 چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست * نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
7 چون چنين نيك ز سر رشته خود بىخبرم * آن مبادا كه مددكارىِ فرصت نبود
8 تا به افسون نكند جادوى چشم تو مدد * نور در سوختن شمع مودّت نبود
9 « حافظا » علم و ادب ورز كه در مجلس خاص * هر كه را نيست ادب لايق صحبت نبود