210 [ آن يار كزو خانهء ما جاى پرى بود ]
1 آن يار كزو خانهء ما جاى پرى بود * سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود
2 دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش * بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود
3 تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد * تا بود فلك شيوهء او پردهدرى بود
4 منظور خردمند من آن ماه كه او را * با حسن ادب شيوهء صاحب نظرى بود
5 از چنگ منش اختر بدمهر بدر برد * آرى چكنم فتنهء دورِ قمرى بود
6 عذرش بنه اى دل كه تو درويشى و او را * در مملكت حسن ، سر تاجورى بود
7 اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت * باقى همه بىحاصلى و بىخبرى بود
8 خوش بود لب آبوگل و سبزه و نسرين * افسوس كه آن سرو روان رهگذرى بود
9 خود را بكش اى بلبل ازين رشك كه گل را * با باد صبا وقت سحر جلوهگرى بود
10 هر گنج سعادت كه خدا داد به « حافظ » * از يُمنِ دعاى شب و درس سحرى بود