189 [ سمنبويان غبار غم چو بنشينند بنشانند ]
1 سمنبويان غبار غم چو بنشينند بنشانند * پرىرويان قرار دل چو بستيزند بستانند
2 به فتراك جفا دلها چو بربندند بربندند * ز زلف عنبرين جانها چو بفشانند بفشانند
3 به عمرى يك نفس با ما چو بنشينند برخيزند * نهال صبر در خاطر چو برخيزند بنشانند
4 سرشك گوشهگيران را چو دريابند دُر يابند * رخ مهر از سحر خيزان نگردانند اگر دانند
5 ز چشمم لعل رمّانى چو مىخندند مىبارند * ز رويم راز پنهانى چو مىبينند مىخوانند
6 دواى درد عاشق را كسى گر سهل پندارد * ز فكر آنان كه در تدبير درمانند درمانند
7 درين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند * بدين درگاه « حافظ » را چو مىخوانند ميرانند