188 [ در نظربازى ما بىخبران حيرانند ]
1 در نظربازى ما بىخبران حيرانند * من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
2 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى * عشق داند كه درين دايره سرگردانند
3 جلوهگاه رخ او ديدهء من تنها نيست * ماه و خورشيد هم اين آينه مىگردانند
4 عهد ما با لب شيريندهنان بست خداى * ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
5 مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم * آه اگر خرقهء پشمين به گرو نستانند
6 وصف رخسارهء خورشيد ز خفاش مپرس * كه درين آينه صاحب نظران حيرانند
7 لاف عشق و گله از يار زهى لاف دروغ * عشقبازانِ چنين ، مستحق هجرانند
8 مگرم چشم سياه تو بياموزد كار * ورنه مستورى و مستى همهكس نتوانند
9 گر به نُزهتگه ارواح برد بوى تو باد * عقل و جان ، گوهر هستى به نثار افشانند
10 گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان * بعد ازين خرقهء صوفى به گرو نستانند
11 زاهد ار رندى « حافظ » نكند فهم چه شد ؟ * ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند