140 [ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد ]
1 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد * ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
2 يا بخت من طريق مروّت فروگذاشت * يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
3 گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم * در نقشِ سنگ ، قطرهى باران اثر نكرد
4 دل را اگر چه بال و پر از غم شكسته شد * سوداى دام عاشقى از سر بدر نكرد
5 هركس كه ديد روى تو بوسيد چشم من * كارى كه كرد ديدهء ما بىبصر نكرد
6 من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع * او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
7 « حافظ » حديث نغز تو از بس كه دلكش است * نشنيد كس كه از سر رغبت ز بر نكرد