130 [ بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد ]
1 بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد * باد غيرت به صدش خار ، پريشاندل كرد
2 طوطىاى را به هواى شكرى دل خوش بود * ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد
3 قُرةُالعين من آن ميوهء دل ، يادش باد * كه خود آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
4 ساربان ، بار من افتاد خدا را مددى * كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
5 روى خاكى و نم چشم مرا خوار مدار * چرخِ فيروزه طربخانه ازين كهگل كرد
6 آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ * در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد
7 نزدى شاهرخ و فوت شد امكان حافظ * چه كنم بازى ايام مرا غافل كرد