تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 674

مساهمون:

ص٦٧٤

« براى بهاء الدين »

دادگرا ترا فلك ، جرعه‌كش پياله باد * دشمن دل‌سياه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروهء كاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع * راهروان وهم را راه هزارساله باد اى مه برج منزلت چشم و چراغ عالمى * بادهء صاف دايمت در قدح و پياله باد چون به هواى مدحتت زهره شود ترانه‌ساز * حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد نه طبق سپهر و آن قرصهء ماه و خور كه هست * بر لب خوان قسمتت سهل‌ترين نواله باد دختر فكر بكر من محرم مدحت تو شد * مهر چنان عروس را هم بكفت حواله باد

« اظهار تأسف »

صباح جمعهء سادس ربيع اوّل بود * كه از دلم غم آن ماهروى شد زايل به سال هفتصد و شصت و چهار از هجرت * چو آب گشت به من حل ، حكايت مشكل دريغ و درد و تأسف كجا دهد سودى * كنون كه عمر به بازيچه رفت و بىحاصل

« رياكارى »

آن كيست تا به حضرت سلطان ادا كند * كز جور دور گشت شترگربه‌ها پديد رندى نشسته بر سر سجّادهء قضا * حيزى دگر به مرتبهء سرورى رسيد آن رند گفت چشم و چراغ جهان منم * و آن حيز گفت نطفهء دارايم و فريد اى آصف زمانه ز بهر خدا بگو * با خسروى كه دولت او باد بر مَزيد شاها روا مدار كه « مفعول من اراد » * گردد به روزگار تو فعّال ما يريد

« پيام »

به من پيام فرستاد دوستى امروز * كه اى نتيجهء كلكت سواد بينايى پس از دو سال كه بختت به خانه بازآورد * چرا ز خانهء خواجه بدر نمىآيى جواب دادم و گفتم بدار معذورم * كه اين طريقه نه خودكامى است و خودرايى وكيل قاضيم اندر گذر كمين كرده‌ست * به كف قبالهء دعوى چو مار شيدايى كه گر برون نهم از آستان خواجه قدم * بگيردم سوى زندان بَرَد به رسوايى جناب خواجه حصار منست ، اگر آنجا * كسى نفس زند از مردم تقاضايى به عون قوّت بازوى بندگان وزير * به سيلىاش بشكافم دماغ سودايى هميشه باد جهانش به كام و ز سر صدق * كمر به بندگىاش بسته چرخ مينايى

« محبت »

چه جاى اينكه ز پيوند كاف و نون ما را * به جز ملازمتش نيست علت غايى هميشه باد گشاده درش بكام و ز مهر * كمر ببندگيش بسته چرخ مينايى