قطعات
« بشارت »
شاها مُبشّرى ز بهشتم رسيده است * رضوانسرشت و حوروش و سلسبيل موى
خوش لفظ و پاك معنى و موزون و دلپذير * صاحب جمال و نازك و بكر و لطيفهگوى
گفتم در اين سراى ز بهر چه آمدى * گفتا ز بهر مجلس شاه فرشتهخوى
اكنون ز صحبت من مُفلس به جان رسيد * نزديك خويش خوانش و كام دلش بجوى
« بهار »
ايام بهار است و گل و لاله و نسرين * از خاك برآيند ، تو در خاك چرايى
چون ابر بهاران بروم زار بگريم * بر خاك تو چندانكه تو از خاك برآيى
« نيك و بد »
تو نيك و بد خود هم از خود بپرس * چرا ديگرى بايدت مُحْتسب
و من يتّق اللّه يجعل له * و يرزقه من حيث لا يحتسب
« براى بهاء الدين »
سراى مدرسه و بحث علم و طاق و رواق * چه سود چون دل دانا و چشم بينا نيست !
سراى قاضى يزد ار چه منبع علم است * خلاف نيست كه علم نظر در آنجا نيست
« براى بهاء الدين »
آصف عهد و زمان جان جهان تورانشاه * كه در اين مزرعه جز دانهء خيرات نكِشت
ناف هفته بد و از ماه صفر كاف و الف * كه به گلشن شد و اين گلخن پردود ، بهشت
آنكه ميلش سوى حقبينى و حقگويى بود * سال تاريخ وفاتش طلب از ميل بهشت
« رؤيا »
( نكته : بعضى آن را در غزل و بعضى در قصيده آوردهاند )
خسروا گوى فلك در خَم چوگان تو باد * ساحت كون و مكان عرصهء ميدان تو باد
زلف خاتونِ ظفر شيفتهء پرچم تست * ديدهء فتح ابد عاشق جولان تو باد
اى كه انشاى عُطارِد صفت شوكت تست * عقل كل چاكر طُغراكش ديوان تو باد
طيرهء جلوهء طوبى قد چون سرو تو شد * غيرت خُلد برين ساحت ايوان تو باد
نه ، به تنها حَيَوانات و جمادات و نبات * هرچه در عالم امرست بفرمان تو باد