336 12
جمع كن به احسانى حافظ پريشان را * اى شكنج گيسويت مجمع پريشانى
11 13
گر تو فارغى از ما اى نگار سنگيندل * حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانى « ( 1 ) » « 103 »
13
474 [ هواخواه توام جانا و مىدانم كه مىدانى ] « 104 »
465 1
هواخواه توام جانا و مىدانم كه مىدانى * كه هم ناديده مىبينىّ و هم ننوشته مىخوانى « 101 »
1 2
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق * نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى
2 3
بيفشان زلف و صوفى را به پابازى و رقص آور * كه از هر رقعهء دلقش هزاران بت بيفشانى
3 4
گشاد كار مشتاقان در آن ابروى دلبندست * خدا را يك نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى
4 5
ملك در سجدهء آدم زمينبوس تو نيّت كرد * كه در حسن تو لطفى « 1 » ديد بيش از حد انسانى « ( 2 ) » « 2 »
5 6
چراغافروز چشم ما نسيم زلف جانانست « 3 » * مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى
6 7
دريغا عيش شبگيرى كه در خواب سحر بگذشت « 102 » * ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى كه درمانى
7 8
ملول از همرهان بودن طريق كاردانى « 4 » نيست * بكش دشوارى منزل به ياد عهد آسانى
8 9
خيال چنبر زلفش فريبت مىدهد حافظ * مگر تا حلقهء اقبال ناممكن نجنبانى « ( 3 ) »
9
هامش
( 101 ) مرشد و ولىّ كامل
( 102 ) خواب سحر ( ر ك ف ) .
( 103 ) اين مصراع لااقل برابر است با آنچه در متن آمده است .
( 104 ) عرفانى عالى
( 1 ) اين بيت را در خ ق ندارد ،
( 2 ) بعضى نسخ :كه در حسن تو چيزى يافت بيش از طور انسانى ،( 3 ) تضمين مصراعى است از قطعهء معروفى از انورى كه مطلعش اينست :نگر تا حلقهء اقبال ناممكن نجنبانى * سليما ابلها لا بلكه محروما و مسكينا، بقيهء قطعه ان شاء اللّه در حواشى آخر كتاب مذكور خواهد شد .
( 1 ) . تو چيزى يافت
( 2 ) . از طور انسانى
( 3 ) . زلف خوبان است
( 4 ) . طريق كاروانى