326 7
تو مىبايد كه باشى ورنه سهلست * زيان مايهء جاهىّ و مالى
12 8
بر آن نقّاش قدرت آفرين باد * كه گرد مه كشد خطّ هلالى « ( 1 ) » « 101 »
10 9
فحبّك راحتى فى كلّ حين * و ذكرك مونسى فى كلّ حال
7 10
سويداى دل من تا قيامت * مباد از شوق و سوداى تو خالى
9 11
كجا يابم وصال چون تو شاهى * من بدنام رند لاابالى
11 12
خدا « 1 » داند كه حافظ را غرض چيست « 102 » * و علم اللّه حسبى من سؤالى
13
464 [ بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالى ] « 103 »
455 1
بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالى * خوش باش زانكه نبود اين هر « 2 » دو را زوالى
1 2
در وهم مىنگنجد كاندر تصوّر عقل * آيد به هيچ معنى زين خوبتر مثالى « ( 2 ) »
2 3
شد خطّ عمر حاصل گر زانكه با تو ما را * هرگز بعمر روزى روزى شود وصالى
3 4
آن دم كه با تو باشم يك سال هست روزى * و اندم كه بىتو باشم يك لحظه هست سالى
4 5
چون من خيال رويت جانا به خواب بينم * كز خواب مىنبيند چشمم بهجز خيالى
5 6
رحم آر بر دل من كز مهر روى خوبت * شد شخص ناتوانم باريك چون هلالى
6
هامش
( 101 ) خط هلالى ( ر ك ف ) .
( 102 ) خدا داند كه حافظ را غرض چيست ( ر ك ف ) .
( 103 ) ساده و متوسط
( 1 ) بعضى نسخ در اينجا بيت ذيل را علاوه دارند : اموت صبابة يا ليت شعرى متى نطق البشير عن الوصال
( 2 ) خ : خيالى م ى و سودى جمالى :
( 1 ) . خدا واقف كه
( 2 ) . اين حسن را زوالى