302
434 [ اى دل مباش يكدم خالى ز عشق و مستى ] « 106 »
426 1
اى دل مباش يكدم خالى ز عشق و مستى * و آنگه برو كه رستى از نيستىّ و هستى « * » « 101 »
- 2
گر جان بتن ببينى « ( 1 ) » مشغول كار او شو * هر قبلهء كه بينى بهتر ز خودپرستى « * »
- 3
با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش * بيمارى اندرين ره بهتر « 1 » ز تندرستى
2 4
در مذهب طريقت خامى نشان كفرست * آرى طريق دولت چالاكيست و چستى
6 5
تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم خود را مبين كه « 2 » رستى « 102 »
3 6
در آستان جانان از آسمان مينديش * كز اوج سربلندى افتى به خاك پستى
4 7
خارا چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد « 103 » * سهلست تلخى مى در جنب ذوق مستى
9 8
صوفى پيالهپيما حافظ قرابهپرهيز * اى كوتهآستينان تا كى درازدستى
10
435 [ با مدّعى مگوئيد اسرار عشق و مستى ] « 107 »
426 1
با مدّعى مگوئيد اسرار عشق و مستى * تا بىخبر بميرد در درد خودپرستى
1 2
عاشق شو ار نه روزى كار جهان سرآيد * ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى « 104 »
5 3
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم * با كافران چه كارت گر بت نمىپرستى « * » « 105 »
- 4
سلطان من خدا را زلفت شكست ما را * تا كى كند سياهى چندين درازدستى « * »
-
هامش
( 1 ) چنين است در خ فقط ( ؟ ) ، سودى : گر خرقهپوش بينى مشغول كار خود باش ، ساير نسخ اين بيت را ندارند ، توضيح : غزل 434 و 435 - كه مجموعا 15 بيتاند - در حافظ خانلرى به صورت يك غزل ده بيتى - با شمارهء مسلسل 426 - آمده است
( 101 ) عشق ، يگانه وسيلهء رهيدن از خود
( 102 ) خودبيني
( 103 ) گل و خار
( 104 ) هدف و مقصود آفرينش ، عشق است .
( 105 ) ترك معاشرت با نااهلان ساده و متوسط
( 106 ) عرفانى عالى
( 107 ) عرفانى و متوسط
* . اين بيتها را ندارد
( 1 ) . خوشتر ز خود
( 2 ) . مبين و رستى