286 6
ساقى چراغ مى به ره آفتاب دار * گو برفروز مشعلهء صبحگاه ازو
6 7
آبى به روزنامهء اعمال ما فشان * باشد « 1 » توان سترد حروف گناه ازو
7 8
حافظ كه ساز مطرب عشّاق ساز كرد « 2 » * خالى مباد عرصهء اين بزمگاه ازو
8 9
آيا درين خيال كه دارد گداى شهر * روزى بود كه ياد كند پادشاه ازو
9
414 [ گلبن عيش مىدمد ساقى گلعذار كو ] « 101 »
406 1
گلبن عيش مىدمد ساقى گلعذار كو * باد بهار مىوزد بادهء خوشگوار كو
1 2
هر گل نو ز گلرخى ياد همىكند ولى * گوش سخن شنو كجا ديدهء اعتبار كو
2 3
مجلس بزم عيش را غاليهء مراد نيست * اى دم صبح خوشنفس نافهء زلف يار كو
3 4
حسنفروشى گلم نيست تحمّل اى صبا * دست زدم به خون دل بهر خدا نگار كو
4 5
شمع « 3 » سحرگهى اگر « ( 1 ) » لاف ز عارض تو زد * خصم زبان دراز شد خنجر آبدار كو
5 6
گفت مگر ز لعل من بوسه ندارى آرزو * مُردم ازين هوس ولى قدرت و اختيار كو
6 7
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حكمتست * از غم روزگار دون طبع سخنگزار كو
7
415 [ اى پيك راستان خبر يار ما بگو ] « 102 »
407 1
اى پيك راستان خبر « 4 » يار ما بگو * احوال گل به بلبل دستانسرا بگو
1
هامش
( 101 ) ساده و بالاتر از متوسط
( 102 ) عرفانى متوسط
( 1 ) بعضى نسخ : شمع سحر ز خيرگى ،
( 1 ) . بتوان مگر سترد
( 2 ) . مطرب عشاق راست كرد
( 3 ) . خيز كه شمع صبحدم لاف
( 4 ) . خبر سرو ما بگو