280
405 [ بجان پير خرابات و حقّ صحبت او ] « 105 »
397 1
بجان پير خرابات و حقّ صحبت « 1 » او * كه نيست در سر من « 2 » جز هواى خدمت او
1 2
بهشت اگر چه نه جاى گناهكارانست « 101 » * بيار باده كه مستظهرم به همّت « ( 1 ) » او
2 3
چراغ صاعقهء آن سحاب روشن باد * كه زد به خرمن ما آتش محبّت او
3 4
بر آستانهء ميخانه گر سرى بينى * مزن به پاى كه معلوم نيست نيّت او
5 5
بيا كه « 3 » دوش به مستى سروش عالم غيب * نويد داد كه عامست فيض رحمت او « 102 »
4 6
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست * كه نيست معصيت و زهد بىمشيّت او « 103 »
6 7
نمىكند دل من « 4 » ميل زهد و توبه ولى * بنام خواجه بكوشيم و فرّ دولت او
8 8
مدام خرقهء حافظ به باده در گروست * مگر ز خاك خرابات بود فطرت « ( 2 ) » « 5 » او
7
406 [ گفتا برون شدى به تماشاى ماه نو ] « 106 »
398 1
گفتا برون شدى به تماشاى ماه نو * از ماه ابروان منت شرم باد رو
1 2
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست * غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
2 3
مفروش عطر عقل به هندوى زلف ما * كآجا هزار نافهء مشكين به نيمجو
3 4
تخم وفا و مهر درين كهنه كشتهزار « ( 3 ) » * آنگه عيان شود كه بود « 6 » موسم درو « 104 »
4
هامش
( 101 ) بهشت ( ر ك ف ) .
( 102 ) عموم فيض
( 103 ) حافظ و جبر
( 104 ) الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ ( ر ك ف ) .
( 105 ) عارفانه و عالى
( 106 ) ساده و بالاتر از متوسط
( 1 ) چنين است در اغلب نسخ ، رو سودى : به رحمت او ،
( 2 ) س ى : طينت ،
( 3 ) چنين است در اغلب نسخ ، نخ م ى : كشتزار ،
( 1 ) . حق نعمت او
( 2 ) . در سر ما
( 3 ) . بيار باده كه دوشم سروش عالم غيب
( 4 ) . دل ما
( 5 ) . طينت او
( 6 ) . رسد موسم درو