276 5
به آهوان نظر شير آفتاب بگير * به ابروان دو تا قوس مشترى « ( 1 ) » بشكن
5 6
چو عطرساى شود زلف سنبل از دم باد * تو قيمتش به سر زلف عنبرى بشكن
6 7
چو عندليب فصاحت فروشد اى « ( 2 ) » حافظ * تو قدر او به سخن گفتن درى بشكن
7
400 [ بالابلند عشوهگر نقشباز من ] « 104 »
392 1
بالابلند عشوهگر نقشباز من * كوتاه كرد قصّهء زهد دراز من
1 2
ديدى دلا كه آخر پيرىّ و زهد و علم « 101 » * با من چه كرد ديدهء معشوقهباز من
2 3
مىترسم از خرابى ايمان كه مىبرد * محراب ابروى تو حضور نماز من « 102 »
7 4
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق * غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من
3 5
مستست يار و ياد حريفان نمىكند * ذكرش بخير ساقى مسكيننواز من
4 6
يا رب كى آن صبا بوزد كز نسيم آن « 1 » * گردد شمامهء كرمش كارساز من
5 7
نقشى بر آب مىزنم از گريه حاليا « 103 » * تا كى شود قرين حقيقت مجاز من
6 8
بر خود چو شمع خندهزنان گريه مىكنم * تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
8
هامش
( 101 ) حافظ خود را تا پيرى به عنوان زاهد و عالم وصف مىكند .
( 102 ) حضور نماز
( 103 ) گريه
( 104 ) عرفانى عالى
( 1 ) اضافهء قوس به مشترى بمناسبت آنست كه برج قوس يكى از دو خانهء مشترى است [ و خانهء ديگر حوت است ] چنان كه شير در مصراع اوّل يعنى برج اسد خانهء آفتاب است ( كتاب التّفهيم ابو ريحان بيرونى چاپ آقاى همائى ص 396 ) ،
( 2 ) چنين است در اغلب نسخ ، بعضى ديگر : فروش شد حافظ ،
( 1 ) . نسيم او